قسمت چهارم:
در چنين وضعيتي که سخت نيازمند، آفريدن انديشه و استراتژي شفاف مورد نياز و عملي هستيم، تا خود را از متن اين منجلاب رها سازيم، نسل تحصيل کرده و جوان ما که انرژي و اميد اصلي پيمودن راه اند، سخت مبهوت واژه هاي بي خاصيتي گشته اند که نه ناني براي خودشان مي شوند و نه سودي به مردم شان مي رسانند، تنها به انديشه ي روز بودن اين کتاب ها و واژه ها دل خوش کرده اند. نسل امروز ما، نسلي است که مدعي مدرن شدن بوده و خود را از خشونت و ظواهر و نماد هاي آن كه جملگي را متعلق به انديشه هاي پيش مدرن منتسب مي دارند، بسي بي زار جلوه مي دهد. اما همين نسل در مقابل خشونت عريان و نهانی که از سوی قوم حاکم مستمراً بر او می رود، سخت بی پاسخ مانده است.

اگر نسل ديروز ما نسل عمل گراي بي تئوري و يا کم تئوري بود، از برکت آن، اينک به مقدمه ي «خودباوري» رسيده ايم و پتانسیل خود را شناخته ايم و به همه نشان داده ايم که در ميدان زور، به مثابه ي يگانه روش برخورد حکام قوم محور با زير دستان، از کسي کم نمي آوريم، چنان که در گذشته هم نياورده ايم. اما نسل کنوني که خود را با کتاب «الينه» کرده و يا بهتر است بگوييم، کتاب آن ها را اخته نموده و همت و اقدام عملي را از آنان گرفته است، قطعاً جز ابزاري در دست سلطه گران نخواهند بود. آناني كه به خاطر وابستگي هاي قومي شان سخت تحقيرشده هستند و بنابراین به لحاظ روانی شدیداً خودکم بین مي-باشند، توان هرگونه مقاومت در برابر آنان را از دست داده اند. از سوي ديگر، به دليل وضعيت بد اقتصادي شان، سخت محتاج ناني هستند كه بايد از مجراي دولت به دست آورند. پس براي دست رسي به کار و يا استخدام شدن در دولتي كه تنها منافع قوم خودش را تأمين مي نمايد، متأسفانه به مهره هايي تبديل خواهند شد كه تحكيم مباني قدرت به مثابه ي يكي از پيش شرط-هاي نظام سياسي مدرن، اساس باور و تلاش آنان را تشكيل خواهد داد.
به راستي با چنين وضعيتي به کدامين آينده خواهيم رسيد؟ متأسفانه نسل گذشته ي ما به يک باره و يک جا توسط نسل کتاب خوان مدرن مآب امروزي اي که مدعی است آنان جز جنگ و خشونت نمي شناسند، محکوم و مطرود گشته است. اينک و با چنين روي کرد نسل جوان و تحصيل کرده ي ما، که نسل عمل گرا را از خود رنجانده و دور نموده ، آيا خود مرد عمل شده اند؟ حتا در سطح اقدامات عصر مدرن و قانون گراي مورد ادعاي خودشان، آيا آماده ي اقدام به اعتراض، راه پيمايي، اعتصاب، و… که روش های مجاز مدنی و قانونی می باشند، هستند تا پاسخی مدرنیستی! به امواج ستم و تبعیض قومی داده باشند؟
بنابراين و باچنين وضعيتي، اينک از آينده اي تاريک و مبهم برخورداريم. از يک سو پيوند دو نسل ما گسسته و تجارب مبارزات گذشته ي ما مي روند تا بدون این که به نسل کنونی ما انتقال یابند، دفن گردند. نسل نوي كه خود مرد عمل نبوده و فاقد هرگونه تجربه ي عملي مي باشد، از پذيرش تجارب گذشتگان نيز ابا مي ورزد. ازسوي ديگر، حاکمان قوم محور براي تشديد بحران هويتي ما، گذشته هاي تاريخي ما را بريدند و آن را از کل تاريخ کشور که مستقيماً به تاريخ هزاره ها هم مرتبط مي گشت، جدا کرده و به کناري انداخته اند تا نسل تازه به عرصه آمده ي ما از آن بي خبر باشد؛ گرچه بخش اعظم تاريخ ميهن -ما سرتاسر از حضور فعال و نيرومند هزاره ها در تمامي عرصه ها حکايت ها دارد. دقيقاً همين مسئله باعث گرديده تا آن گذشته هاي پرافتخار نتوانند چهره اش را به ما بنمايانند و مآلاً غرورش را به ما رسانده، ما را براي انجام مسئوليت هاي انساني و حقوق برابر شهروندي، مقابل حاکمان غاصب برانگيزد.
چراکه تاريخ ما را تنها به بخش پاياني اش (3 سده ي اخير) خلاصه نموده اند که براي ما جز مقهور بودن و مرگ و سرکوب هاي خونين و تبعيض، نه تنها خاطره اي ندارد، که ضعف و ناتواني-اي که دراين دوره دامن گير ما بوده است، را پي درپي به رخ مان کشند تا از لابه لاي چنين روش غرض آلود و تحقیرکننده اي، يأس و ولنگاري بر ما بپاشند. مسلماً با سکوت و سردرگمي نسل کنوني، رخ دادها و مناسبات جامعه ي فردا برمبناي طرح امروزين غالبان و غاصبان قدرت رقم خواهد خورد، و مطمئناً درغياب نسل منفعل امروزين ما، جناح توسعه طلب سرزمینی ـ هویتی حاکم به مثابه ي يگانه معمار و طراح برنامه ها و حتا ساختار جامعه و قدرت فردا عمل خواهد نمود. اينست که سرنوشت فرداهاي ما با توجه به وضعيت کنوني، بسي تاريک تر از کنون را نويد مي دهد. از آن جا که تحقق برنامه هاي ضدمردمي حکام کنوني و يا عدم آن، مستقيماً به آگاهي، درايت، برنامه ريزي و روي کرد تئوريک ـ عملي نسل امروز ما بستگي دارد، پس يا هم چنان در هاله ي ابهام کنوني باقي خواهد ماند و يا باتصميم و اراده ي نسل امروز و فردای ما، به دل-خواه بومیان محروم شکل خواهد گرفت.
وقتي به مطالعه ي گذشته هاي تاريخي و به ويژه دهه هاي اخير مي پردازيم، به اين نکته مي رسيم که افت و خيز هاي مردم هزاره طي سه سده ي اخير (به ويژه 3 دهه ي پایانی) اثرات مستقيمي بر چگونگي تحقق برنامه هاي فاشيستي رهزنان تاريخ و سياست کشور ما داشته اند. بدين معني که، هرگاه مردم ما در مجموع و نسل پيش تاز آن به طور خاص، فعال تر و مؤثرتر در صحنه حضور داشته و مواضع و مطالبات خود را مدون و شفاف مطرح نموده و به گونه ي منسجم و عملي آن ها را پي گيري کرده-اند، راه تقويت و تثبيت انحصار قدرت و حرکت هاي توسعه طلبانه و قوم محورانه سخت تنگ شده و توان مجریان چنین طرح-هایی در تنگ نا قرار گرفته است.
مهم تر از همه اين که، در چنين برهه ها و مقاطعي از تاريخ کشور که ايستادگي و پاي داري مردم هزاره و پيش تازان شان اوج مي گرفت، دست سلطه جويان قومي روشده و به ناچار با سياست عريان تبعيض و سرکوب در ميدان ظاهر شده اند که با آگاهي و فعاليت اصولي و منطقي مبارزين ما، به سادگي نقاب از چهره ي شان گرفته مي شد و ماهيت شان را براي همگان روشن مي گشتاند. اين روش، هم کار ما را به لحاظ سياسي ـ اجتماعي آسان مي ساخت و هم مبارزات دموکراتیک و برابری خواهانه ی شان را از حمايت وسيع مردم و جوامع بين المللي برخوردار مي نمود.
اين که امروزه ما نتوانسته ايم به آن همه انرژي آزاد شده سامان بخشيم و ازآن بهره ي لازم را ببريم، خود حکايت از ضعف-رهبري آشکاري است که در اکثر سرفصل هاي مبارزاتي دامن گير مردم ما بوده که در جاي خود مورد بحث قرار خواهد گرفت. بدبختانه ضعف هاي رهبري که اغلب به بي نتيجگي مبارزات مردم هزاره انجاميده و بعضاً شکست هاي سختي را به-دنبال داشته است، در پروسه هاي پس از سرکوب جنبش هاي هزارگي، سراسيمگي، بي برنامگي، يأس و اصطراب را براي مدتي بر آنان مستولي کرده است. حتا بعضاً مطالبات و نيز اقداماتي که براي بازشناسي هويت قومي، مبرم و ضروري به نظر می رسیده اند، و يا ارزش هايي كه براي تحقق آن ها هزاران خون جوان ما ريخته شده، اغلب به فراموشي گراييده که نتيجه اش شادمان شدن سلطه گران و تداوم ستم گريِ انحصارگران قومي قدرت بوده و باعث شده تا آنان لحظه به لحظه شعاع قدرت شان را گسترده تر سازند.
چه در این گونه مواقع و چه شرایط فکری ـ عملی کنونی، هرگاه سخن از هزاره گرایی به میان می آید، فریادهای اعتراض از هرسو برمی خیزد و انتقادها و لعن و نفرین و تکفیرها بر مطرح کنندگان قوم گرایی باریدن می گیرد. سید در پس نسبش می-ایستد و مروجین قوم گرایی را یاغی گری مشتی مغول پارت قلمداد می کند. شیعه محوران آن را حرکتی ضدمذهبی می نامند و تکفیر آنان را اعلام می دارند. فاشیزم قومی حاکم، چنین اقداماتی را آشوب گرانه و نفاق افگنانه به شمار می آورد كه بنياد «وحدت ملي» موهوم را از ريشه خواهد كند. در این میان، رنج آورترین آن، نق نق دوستانی است که به زعم خودشان فردای تاریکي را در پس طرح شدن این موضوعات می بینند و ما را از آن بیم می دهند.
من هم فارغ از این هیاهوی ملانصرالدینی، به راه خود ادامه می دهم. چراکه برخلاف آنان، بیم را در لابلای مواضع و كاركردهاي میان بازانه، چندپهلو و مبهمی که در مقابل وضعیت کنونی و فرداها ارائه می گردند، می بینم. این درک، سخت عزم مرا در پیمودن راه قوم گرایانه به مثابه ی مبرم ترین نیاز استراتژیک زمان جزم نموده است. امیدوارم که همه ی راه های رفتنی و تمامی روش های کارکردی، شفاف و با برنامه باشند تا مردم شریف، آگاه و سربلند ما با مطالعه ی دقیق آن ها، راه خود را از ميان انبوه انگاره و كاركرد بیابند و آن را در عرصه ی اجتماع و در عمل محک زنند و خوب و بد و ضعف و قوتش را به آزمون گیرند.
من این فرضیه ها و تحلیل ها را نه چون نسل کتاب زده ی کنونی از متن انگاره های کتابی، که طی تجارب مبارزاتی خود، یاران و مردمم یافته ام. مسلماً کسی که درپی سطوت از دست رفته ی تاریخی خود است، بی باکانه باید بر تاریخ ساختگي ستم بتازد و برنامه های برده ساز حاکمیت های قومی را به نقد و مقابله نشیند، و این جز با به رُخ کشیدن واقعیت های عینی (اقوام بومی این سرزمین) ممکن نیست. برنامه های میان بازانه نیز جز تأمین سود فردی و حزبی، دستاوردی برای مردم نداشته و نخواهد داشت. نکته ی مهم این است که بدانیم، مبارزه ی هویت طلبانه ی قومی با ماهیتی دموکراتیک، تاکنون به کار گرفته نشده است، پس نمی توان پيشاپيش به عیب گویی آن پرداخت و از همین اکنون سرنوشتش را با شکست محتوم یکی دانست. گرچه من از دشواری های گام نهادن در این راه کاملاً آگاهم.
اینک تجارب گذشته به مثابه ي واقعیت هايي كه محك عمل را با خود داشته اند، ره توشه اي است كه فرا راه مان قرار داشته که يكي از آن ها، راه های موسوم به مدرن است كه طي دهه ي اخير تا به آخر پیموده شده اند. همه به جاي طرح خواسته ها و مطالبات برحق خود، دست در دست هم داديم و به ظاهر مشترکاً قانونی ساختیم که در آن دو زبان رسمی درج گردیده بود و هرگونه امتیاز قومی، زبانی، جنسی و… مردود و ممنوع دانسته شده است. در این قانون اقوام به عنوان عناصر ملت، ظاهراً به رسمیت شناخته شده اند و حتا در ماده ای از تلاش برای رشد فرهنگ اقوام به مثابه ی مکلفیت دولت یادآوری گردیده است، اما اين قوانين در عمل همه چیزشان علیه اقوام و زبان و فرهنگ آنان بود.
ما يك دهه را بدون مطالبه پشت سر نهاديم و همه ي تلاش و احتياط ما هم اين بود تا خداي نكرده آرامش و نظم و عمومي به وسيله ي ما برهم نخورد. پس واقعاً دور از انصاف و داوري انساني و وجداني خواهد بود اگر ما را در گشایش و پيمايش راه ديگري كه متفاوت از آن چه در دهه ي گذشته انجام داده ايم، تأمل نماييم و آن را به عمل كشانيم. امروزه بايد با شهامت اعتراف كرد كه طي دهه ي گذشته داراي روي كردي بوده-ايم كه سرشار از حماقت بوده است. ما به چيزهايي دل خوش كرده بوديم كه هرگز منافع ما را تأمين نمي نمود. به شعارها و وعده هايي باور يافته بوديم كه برخلاف ظاهر فريبنده شان، از محتوايي فاشيستي و قوم محورانه برخوردار بوده اند. پس بسا ناجوان مردانه خواهد بود اگر بر ما خورده گیرند و اتهامات ناصوابی را بر ما ببارانند كه ره نفاق و خشونت پيش گرفته ايم.
من فکر می کنم که اینک و پس از فدیه ها، خون ها و تلاش های بی شماري كه در طول چند سده از تاریخ ستم و تبعیضي كه بر ما رفته است، هنوز زنجيرها را بر دست و پا و حتا مغزهاي خود داريم. هنوز چيزي در مناسبات و روابط انساني اين سرزمين تغيير نكرده و بردگي و ستم هم چو گذشته در جاي خود باقي هستند، گرچه اين مناسبات از كيفيتي متفاوت و طبيعتاً پيچيده تري نسبت به گذشته برخوردار مي باشد. وضعيت ما نيز چندان تغيير ننموده و قرار داشتن تاكنوني در بن بست رزمي كه براي آزادگي و جامعه اي دموكرات و برابر ضروري مي باشد ، بيش از هرچيز ديگري مي تواند وضعيت ما را روشن سازد كه روي هم رفته ما را وا مي دارد تا راه نوي را بياغازيم.
ادامه دارد…