دكتر حفيظ شريعتى سحر
با برچیده شدن حکومتهای محلی در هزارستان، روحانیون بهتدریج جایگزین ساختارهای سنتی و مردمی شدند. آنان در نخستین اقدام، دمبوره، تار هزارهگی، دوتار، غیچک، سنجِ لبی، سورنی، سونیِ گِلی، دیدوخوانی، غزلخوانی و بیتخوانی را ممنوع اعلام کردند.
آنان دمبوره و دیگر سازهای موسیقی را شکستند و دمبورهنوازان و دیدوخوانها را زندانی کردند. در دایکندی، این برخوردها به جایی رسید که استاد سرور سرخوش جان باخت و استاد صفدر خیرعلی و دهها نوازنده و خوانندۀ دیگر آواره شدند و در غربت و آوارگی جان دادند.
در جاغوری، دیدوخوانها را نخست زندانی کردند، سپس کف پایی زدند و آنان را با پاهای خونین ساعتها روی برف نگه داشتند. سرانجام از آنان توبه گرفتند و پس از گرفتن ضمانت و پول، آزاد کردند. در کابل، سید اسماعیل، برادر استاد سید ابراهیم لَشمَکزاده را در محفلی دیدم. مردم از او خواستند که دیدو بخواند؛ اما او میگفت که در آغاز انقلاب، دست روی قرآن گذاشته است و توبه کرده است که دیگر دیدو نخواند. مردم به او میگفتند: «دیدوخوانی چه گناهی دارد؟»
همین نگاه بود که کمکم صدای دیدوخوانی را در قریهها خاموش کرد. دمبوره را حرام اعلام کردند، دیدوخوانی زنان و دختران را گناه دانستند، صدای زنان را خاموش کردند و قصهها و افسانههای مردمی را به حملهخوانیها و حیدریخوانیها تبدیل کردند. بازیها را نیز حرام اعلام کردند؛ حتا پَرّاکبازی و پُوتَلیبازی را به سرِ امام حسین(ع) پیوند دادند و ممنوع کردند. دمبورهها را شکستند و نه تنها دمبوره، بلکه سُورنَیهای گِلی را نیز نابود کردند.
روحانیان بر منبرها میگفتند: «هر که دمبوره بنوازد، برای یک ماه یک انگشت، برای ده ماه تمام انگشتان، و برای یک سال تمام بدنش را در آتش جهنم گرو گذاشته است.»
در جامعۀ سنتی و مذهبی، با ایجاد چنین ترسی، دیگر کمتر کسی جرئت میکرد دمبوره به دست بگیرد و بنوازد.
استاد خانمحمد دلبری، در برنامۀ «جُنگ نگاه» از تلویزیون نگاه، به من گفت: «در دایکندی، پیش از حملۀ روحانیون به دمبوره، بیش از هفتاد رَفت در خواندن و نواختن دمبوره داشتیم؛ اما امروز شاید ده رَفت هم باقی نمانده باشد. بقیه همه نابود شدهاند.»
روحانیون هر رسم، آیین و فرهنگ شفاهیای را که در فرهنگ عربی نمییافتند، غیراسلامی میخواندند و ممنوع میکردند. در نتیجه، بهمرور زمان، بخش بزرگی از میراث فرهنگی، فرهنگ شفاهی و آداب و رسوم مردمی هزارهها از میان رفت؛ میراثی که بخشی از حافظۀ تاریخی، مردمشناسی و انسانشناسی مردم هزاره را تشکیل میداد و میتوانست نشانههای ماندگار هویت و ژنتیک فرهنگی ما باشد.
رقص پوفی یا پیشپو، الخوم، غمبور، لَنگی، چرخک، رقص پیاله، رقص چوب و بسیاری از رقصهای بومی هزارهگی نه تنها ممنوع شدند؛ بلکه نام بردن از آنها نیز با شرم و ترس همراه شد. تنها گاهی در مجلسهای زنانه و در جمعهای بسیار محدود، نشانههایی از این رقصها باقی ماندند.
اینگونه است که امروز بسیاری از مردم، خودِ رقص و آواز هزارهگی را نیز انکار میکنند. اگر در جشنوارهای رقصی اجرا شود یا آوازی خوانده شود، نه تنها با آن مخالفت میکنند؛ بلکه آن را بیبندوباری، لاابالیگری، بیناموسی، بیغیرتی، انحراف و دشمنی با دین و مذهب میدانند.
این در حالی است که وقتی از فرهنگ سخن میگوییم، نمیتوان بخشی از آن را فرهنگ دانست و بخش دیگرش را انکار کرد. فرهنگ، اگر بازتاب تجربۀ زیستی، حافظۀ جمعی و تاریخی مردم باشد، نمیتواند گزینشی و سلیقهای تعریف شود. نمیتوان سوگواری را فرهنگ دانست؛ اما رقص را ضدفرهنگ خواند؛ نمیتوان نوحه را پذیرفت؛ اما آواز را حرام اعلام کرد. فرهنگ، مجموعهای از تمام تجربههای تاریخی و زیستی یک مردم است که غمها، شادیها، بازیها، رقصها، قصهها، موسیقی و روایتهای آنان را در بر میگیرد.
یاهو!