«باران سجادی»
من زیر دامن تو
و يك عالمه ماسه داغ
و سينه داغ من كه با آهنگ كمر تو سخت ميخواند
نمازم را خواهم خواند زير قشنگترين آهنگ ها
و تو كه مرا نميبيني
هنوز چيزي براي عرضه كردن باقي مانده
و من با چمداني خالي
به تو ميرسم
و دامن معطر من
حالا كه فراموش شده ام زير چشمهاي تو
و همه زندگي من كه ميلرزد
مردي از من دلگير است
و خواسته هاي من كه پنجاه بند شده
در يك قطعنامه قطعي
به دنبال امضاي هموطنانم خودم را گم ميكنم
و مردان كشورهاي دور تلاش مرا مقدس ميشمارند
حالا به هزار تب مربوط ميشوم
و گيسوانم كه ميخواهند شكوفه دهند
دختر روياهاي من به مدرسه ميرود
و من بايد مثل يك مادر مهربان غذاي ظهرش را آماده كنم
روي لبهايم ملا عمر نماز ميخواند
و لبهايم براي هميشه مسدود ميشود…..
حالا كه ملا عمرها ريیس جمهور ميشوند
من بايد كودكم را حلق آويز كنم
مثل ٤٠ دختران…..
اقاقيهاي من وحشتزده است
او مرا نميشناسد
و دلبستگيهاي من تحريم ميشود
هيچكس نميداند كه من از خيرگي چشمانم به ناكجا آباد متصل شدم
حالا كه باران با زنبيلي خالي
به كما رفته است
من نيز
از پشت ديواري آرام سرك ميكشم
و عشق….
عشق كه در كوچه هاي سردي متولد ميشود
و نهايت تلاش من عبور از سرما ست….
حالا كه لبهايت را پوشانده اي
من پشت ديواري
ريزش خواهم كرد