نویسنده: دکتر حفیظ شریعتی(سحر)

کابل، انتشارات امیری، جوی شیر، کتاب فروشی عرفان و دیگر کتاب فروشی های شهر.
دکتر شریعتی در مقدمه این کتاب چنین آورده است:
در هزارستان رايج بود كه پیش از شروع افسانه گویی مانند افسانه ی مغول دختر و ارب بچه نخست گويندگان و نقالان براي آماده كردن ذهن مخاطب مقدمه ي منظومی را به عنوان پیش درآمد می گفتند و پس از آن افسانه را شروع می کردند. این پیش درآمد بیش تر چنین بود:
بود، نبود: بودگار بود، زمين نبود شدیار بود،
يك آدم بي كار بود، دَ خوردنك تَيار بود،
دَ كاركدو بيمار بود، خانه شِي كنج غار بود،
پیش خانه شی مار بود، روزگارشی مثل زار بود،
منزل دَ منزل عاشقان بيدل،
فرسنگ دَ فرسنگ عاشقان دلتنگ،
كوهاي پرپلنگ، درياهاي پرنهنگ،
چوق چوقكِ كرباس، پوچ پوچكِ الماس،
شيريني خرما، تلخي تنباكو،
چيزی بُگوم اكو؟
اوسانه، سی سانه،
چهل مرغک ده یک خانه.
هزارستان منطقه ی کوهستانی است، سرشار از افسانه ها و ترانه های گیرا و جذاب که مغول دختر و ارببچه یکی از آنها است. این افسانه از معروف ترین افسانه های هزارگی است افسانه ی مغولدختر و ارببچه با روایت های گوناگون هزارگی، غوری، هراتی، دره صوفی، ایرانی نیروی تخیل، تصور مردم و باورهای عامیانه ی روایتگران افسانه اند که گویندگان، نویسندگان و خیال پردازان افسانه گو آن را به شیوه ها و روایت های گوناگون بر اساس تجربه های نقالی، قصه گویی و روایتگری خود قالب زده اند و روایت کرده اند.
چنین است که نمی توان عنصر جغرافیایی و دور بودن از زیستگاه اصلی افسانه را در این روایت ها از نظر دور داشت؛ زیرا افسانه ها یکی از ژانرهای مهم ادبی بشر به ویژه فارسی زباناند که از دل گوینده بر می خیزند و همگام با واقعیت های جامعه رنگ عوض می کنند و به اشکال مختلف در می آیند. ازاینرو است که ما برای افسانه ی مغولدختر و ارببچه روایت های گوناگون با ویژگی های انسانی گویندگان و روایت گران آن داریم.
افسانه ی مغول دختر و ارببچه در ادبیات منثور و منظوم افغانستان و ایران جایگاه بلندی دارد. این افسانه چون گنجینه ای گران بها، در سینه ی مردم افغانستان و ایران، از روستاییان و کوه نشینان و پیرزنان جاخوش کرده است که میل و علاقه به خواندن و گردآوری و نشر آن در میان مردم دو کشور علاقه مندانی زیادی داشته است و دارد. چنین است که افسانه ی شیرین و دل نشین مغول دختر و ارب بچه را که ده نشینان و شبانان حدود هزارستان، غور، هرات خراسان، پارس و استان های جنوب ایران روایت کرده اند، توسط پژوهشگران گردآوری شده و به صورت پراگنده چاب گردیده است.
باری، عشق و علاقه به این افسانه ی روستایی برخی از پژوهشگران و از جمله نویسنده و گردآورنده را واداشت تا روایتهای گوناگونی از این افسانه را از هر کسی که میشنید، لفظ به لفظ در جُنگی یادداشت کند و برای گردآوری آن روانهی کوه، بیابان، در و دشت شود؛ زیرا مطالعهی اینگونه افسانهها راهی است برای پیبردن به بنیادها و ریشههای فرهنگی مردم دو کشور که ضمن جذابیت نقالی و قصهگویی، بخش از تاریخ شفاهی، آرزوها و آرمانهای مردمان دو دیار را در خود نهان دارد و از نکات آموزندهی اخلاقی، پند و اندرز خالی نیست. چنین است که اگر این میراث معنوی و مشترک بشری و دو کشور ثبت، ضبط و گردآوری نشود دیری نخواهد گذشت که از میان میرود. این سخن زمانی معنادارتر میشود که افسانه ی مغولدختر و ارببچه گوشهای از تنوع قومی، زبانی و مذهبی مردم دو کشور را نشان بدهد.
ازاینرو است که اهميت و تأثیر این افسانه از آنگونه است که براي زنده نگهداشتن آن عاشقانِ قصه از سراسر کشور فارسی زبان آن را گردآورده اند؛ گویا این افسانه ظرفیت نزدیک کردن فارسی زبانان را در خود داشته است. با توجه به اینکه افسانه ی مغولدختر و ارببچه به ما نشان میدهد که نياكان مان چگونه می اندیشیدند، در چه شرايط اجتماعي بهسر مي بردند؛ زیرا این افسانه بخشی از فرهنگ جامعه شناختی فرهنگی، سیاسی و اجتماعی خاستگاه افسانه را نشان میدهد. بااینکه قصه گويان این افسانه و خوانندگان ترانه های آن از قدرت تخيل بسيار بالایي برخوردار بوده اند و آن را به نیکوترین وجه اجرا کرده اند و چیزی از آن کاسته اند و بر آن افزوده اند.
از سوی دیگر، در وطن فارسیزبان بسیاری از افسانهگویان زنان بودند که خود نیز سهمی در ساخت و تغییر در افسانهها را با توجه به شرایط زندگیشان داشتند. در شبهای طولانی زمستان این پیرزنان بودند که برای نوههای خود افسانه میگفتند. چون افسانهها از روی کتاب خوانده نمیشدند، نقالان به دلخواه خود تغییراتی را در آنها بهوجود میآوردند که چندگونگی روایت از یک افسانه این چنین به وجود آمدهاند. از اینرو است که افسانه ی مغول دختر و ارببچه روایتهای گوناگون دارد.
باری، به سبب مردمی بودن و مشهور بودن این افسانه است که بازگل بدخشی آوازخوان معروف بدخشان و داوود سرخوش آوازخوان مشهور و مردمی از شارستان و دهها آوازخوان دیگر این افسانه را با گیرایی بالایی خواندهاند که طرفدارانی زیادی دارد.
افسانهی مغول دختر و ارببچه مانند دیگر افسانه های شرقی در اطراف شاه و وزیر و شاهزاده و شاهزاده خانم دور می زند؛ یعنی پهلوان این افسانه، شاه و وزیر و از طرف دیگر شاهزادگانند. با این تفاوت که در روایت هزارگی این افسانه به روایت مردم جاغوری ارببچه انسان عادی از طبقه فقیران است.
از نکات قابل توجه در افسانهی مغولدختر و ارببچه آوردن افراد فقیر و نادار در مقابل ثروتمند، کشاورزان در مقابل خانها و رعیت در برابر پادشاهان و شاهزادگان است. از همه مهمتر کامیابی دسته اول در برابر دسته دوم است که بچه فقیر پادشاه میشود یا موفق میشود دختر شاه را به زنی بگیرد. پایان دادن این افسانهها به صورتی که فقیر ثروتمند میشود و یا گدایان شاهدختان را به زنی میگیرد، نشان از تفاوتهای فاحش طبقاتی و به گونهای نوعی عقدههای درونی جامعه را نشان میدهد که در درون افسانهها دهان باز میکنند. ازاینرو، این افسانهها داروی است برای دردهای پنهان و آشکار فقیران و کشاورزان در مقابل خانها، ثروتمندان و پادشاهان که این تفاوتها و تزادهای طبقاتی را دامن میزدند و خود پاسداران تزادهای طبقاتی بودند.
متن برخی از این افسانهها به گویش هزارگی است. از میان چند لهجه بزرگ هزارگی از لهجهی «جاغوری» و «مالستانی» در نگارش افسانه ی مغولدختر و ارببچه استفاده شده است؛ دلیل این امر آن است که سه کس از نویسندگان و گردآورندگان آن از جاغوری و مالستان است. روایت های دیگر افسانه ی مغولدختر و ارببچه هزارگی به فارسی است و گردآورندگان آن خواسته است برای راحت فهمیدن آن، افسانه را به فارسی دری بنویسند. پیش از این نیز تقی واحدی داستاننویس مطرح وطن در کتاب گل قاقا (مجموعه افسانههای هزارگی)، و «جواد خاوری»، نویسندهی خوب کشور که به جمعآوری و چاپ افسانههای مردم هزاره، با چاپ کتابهای «پشت کوه قاف» و «قصههایی از مردم هزاره» همت گماشته بودند، چنین کرده اند.
از طرف دیگر افسانهی مغولدختر و ارببچه میتواند کمکی باشد برای ترویج هویت فرهنگی برای کودکان و نوجوانان، والدین، مربیان و آموزگاران تا آنان ضمن تنوع و روایتهای گوناگون از این افسانه از مهجور ماندن قصهها و افسانههای بومی جلوگیری کنند و از آن بهره مند شوند. در نتیجه به جای پینوکیو بیشتر از مغولدختر و ارببچه بخوانند و بدانند.
ضرورت گردآوری و حفظ افسانهی مغول دختر و ارببچه
به یاد داشته باشیم که اینگونه افسانهها سرمايههاي فكري وذوقي گذشتگان ما است که دارد در مقابل چرخ عظيم تكنولوژي قرباني میشوند. در حالیکه نيازهاي عاطفي، احساسي و معنوي ما همچنان باقياند.
بي جهت نيست كه امروز متجددترين آدم هم وقتي پای شنیدن افسانه ای می نشیند، لذت ميبرد. ازاینرو، آدمي هيچگاه نتوانسته است از قصه گفتن و قصه شنيدن احساس بينيازي كند، زیرا، افسانهگویی یادگار دوران کودکی بشر است و بشر با آن رابطه ی عاطفی و ناستولوژیک دارد.
ازاینجا است که عمر قصه گويي برابر با عمر بشر است. بنابراین، قصه وآدمي دوهمزادند كه بدون همديگر زندگي نمیتوانند اگر چند امروز قصه گویی و افسانه خوانی به شکل فیلم و سریالهای ده ها قسمتی درآمده اند. چنین است که گفته اند :«قصه نخستین آموزگار کودکان و زمانی نخستین آموزگار بشر بوده است».(سایت دانشنامه فارسی، افسانه ها) بر این منوال است که در طول زندگی بشر با توجه به رابطه ی قصه و انسان، بي شمار قصه آفریده شده است و در درون خانوادهی بزرگ آدميان راه پیدا کرده است.
از آن ميان، اندكي به قيد كتابت در آمدهاند و از خطر نابودي رهيدهاند که یکی از آنها افسانه ی مغول دختر و ارببچه است. بقيه ی این افسانه ها یا نابود شدهاند و یا همچنان در سينه ها مسكن دارند که باید ثبت گردد؛ چون آدمی عمر حضرت نوح ندارد.
اگرچند در گذشته سينه های آدمیان قصه گو امانتداران خوبي بودند؛ ولي امروز اعتمادي بر آنها نيست؛ زیرا گرفتاریهای دنیای مدرن و برچیده شدن بازار قصه گویی باعث نگراني است. چرخ زمان به سرعت مي چرخد و ما را از گذشته و از نسل قصه گویان دور ميكند بي آنكه بتوان چیزی را جایگزین قصه ها کرد. باتوجه به اینکه این افسانه ها ميراث فرهنگي ما و بشر است كه از پيشنيان و نیاکان مان به يادگار مانده اند.
این گنجينه هاي گرانبها نشانه های پایدار و مداوم تاریخ پدران ما است كه در طول سده ها و هزاره ها به وجود آمدهاند و بخشی کلان از فرهنگ شفاهی، تاریخ و ادبیات ما را در خود حفظ کردهاند. از طرف دیگر، عصارهی ذوقي صدها نسل است که اجداد ما فشردهی انديشه، باور، آرزوها و آمالهای خود را قطره قطره چكاندهاند و دريايي از پند وحكمت و زيبايي را براي ما به ميراث نهادهاند. برما است که از آن پاسداری کنیم و در حفظ آن کوشا باشیم.
در گذشته سینه های مردم هزاره ها پر از افسانه و قصه بودند. اوضاع دشوار طبيعي، نقش به سزایي در آفرنیش این قصه ها داشتند. ازآنجایي كه اقتصاد اين مردم کشاورزی بوده است، آنان شش ماه شدید کار میکردند و ششماه دیگر که به زمستان و فصل بیکاری منتهی میشد، زمينه ای به وجود میآوردند که توليدات ذوقي و فكري خود را به نمایش بگذارند که افسانه ی مغول دختر و ارببچه ثمره ی آن است؛ زیرا، در فصل زمستان رفت وآمد و ديد و بازديدها افزايش می یافت و انسان هزاره برای سرگرمی و گذر زمستان در خانه هاي هم جمع می شدند و به افسانه گویی و قصه کردن مشغول می شدند که امروزه چنین نیست.
انسان هزاره امروز یا گرفتار دنیای آوارگی است و یا در خانه های شان به دیدن سریالهای هندی و ترکی مشغولند که هیچ رابطهی معناداری با گذشته و امروز آنان ندارند. فقط جاذبههای دیداری آنهایند که آنان را به خود مشغول کردهاند. این دیگرگونی در زندگی انسان هزاره باعث میشود که قصه ها و افسانه ها از زندگی جمعی هزاره ها حذف شود.
ازاینرو، ضرورت حفظ، ثبت و ضبط این افسانهها ضروریتر به نظر میرسد؛ زیرا دیری نمیگذرد که این افسانهها از خاطرهها محو شوند و دیگر کسی قصهای را به یاد نداشته باشد. آن وقت است که بخشی کلانی از فرهنگ و میراث معنوی بشر و انسان هزاره در اثر بیتوجهی نابود شده است.
به یاد داشته باشیم که افسانه ها بخشی مهمی از ادبیات شفاهی انسان هزاره را تشکیل میدهد، این ژانر ادبی در حیات معنوی این مردم از گذشته های دور تا کنون وجود داشته است و در فرایند بود و نبود شان فراز و فرودهای زیادی را از سر گذرانده است. این مردم با این افسانه ها خواسته ها، رؤیاها، درد و الم، شادی و سرور، آرزو و آرمانهایشان را انعکاس دادهاند. با اینکه این افسانه ها بازتاب دهنده ای روایت، سرگذشت، حکایت و نقل تاریخ این مردم است که باید بخشی از تاریخ این مردم از طریق این افسانه ها بازنویسی شود.
از طرفدیگر، جاذبهی اقامت در پايتخت و مهاجرت به کشورهای دیگر و مسحور شعبدههاي رنگارنگ و مفتون جلوههاي پر زرق و برق چراغ نئوني شدن با تمام سختي ها و مرارتهای آن، مردم سرزمين ما را چنان مجذوب و در مواردي مرعوب خود کرده است که هر دهنشينی از داشتن لهجه و عنوان روستايي احساس خفت و حقارت ميكنند. در نتيجه غفلت از تشخص هویت و داشته های فرهنگبومی و روستايي آنان، غفلت از خويش و ارزشهاي معنوي، انساني و اجتماعي آنان است که خطر نابودي سريع يا دستکم فراموش شدن قسمت اعظم فولكلور(فرهنگ شفاهی) مردم ما را در پی خواهد داشت. در حالیکه میتواند مايه افتخار و منزلت آنان تلقی گردد.
چگونگی گردآوری افسانهی مغولدختر و ارببچه
مبارزه با حس نبود اعتماد در میان مردم نسبت به گردآوری فرهنگ شفاهی شان و شايد آخرين فرصت برای توجه به گنجینه های فرهنگی که چشم جهانبین نسل تحصیلکردهای ما به آن دوخته شده است تا کسی بیاید و کاری کند، نگارنده را واداشت تا باتوجه به تودهی مردم که با گذشته ی شان رابطه ی عاطفی دارند و بياعتنایی و حتي مخالفت گروهي كثيری از روشنفکران بيتكليف و دنبالهرو، دست بهکار شود و افسانه ی مغولدختر و ارببچه را گردآوری کند.
چارهای نبوده است، به ناچار ميبايست تدبيري انديشيده شود كه مردم از مقام معنوي و ارزش ميراث غني شان آگاه شوند و فراموش نكنند که میراثداران این گنجینه ی گرانبها آنانند. بنابراین، باید تدبیری اندیشیده میشد تا مردم از داشتن میراث معنوی شان احساس شرمندگي نكنند. در این میان فرصتي پيدا شود و اين گوهرهاي مردمی که پراكنده اند و در حال نابودی قرار دارند، گردآوری و مدون گردند.
با توجه به وسعت سرزمين که افسانه ی مغولدختر و ارببچه در آن زیستگاه فرهنگی دارد و گستردگي شعاع مطالعه و جستوجو برای پیدا کردن منبع درست این افسانه، چهبسا كه آنچه بهطور زنده در لوح خاطر پيران و كهنسالان اين مناطق باقي مانده است، کار را دشوارتر کرده بود؛ با تمام این مشکلات نگارنده توانیست پس از تلاش چند ماهه افسانه ی مغولدختر و ارببچه را به روایتهای مردم افغانستان و ایران گردآورد.
در این مجموعه چند روایت از مردم هزاره از مالستان، جاغوری، ورث و دره صوف گردآمده است که در کنار نوع دیگر آن که در غور و هرات روایت می شوند، تفاوت نه چندان زیادی را نشان می دهد. این روایتهای داخلی با روایتهای که در خراسان- تربتجام، پارس، شاهکوه و جنوب ایران روایت شدهاند تفاوت زیادی دارد؛ اما افسانه و درونمایه ی شان یکی است که نشان از یگانگی فرهنگی و همدلی و همزبانی دو کشور دارد.
همینطور، گردآورنده، افسانه ی مغولدختر و ارببچه را همانگونه که در روایتهای گوناگون گردآوری شده بود، بی تغییر و تحریف فقط با کمی ویراستاری آماده کرده است و براي اصالت دادن به روایت های گوناگون از یک افسانه متن بومي هر روایت را نیز آورده است تا اصالت آن حفظ گردد. ازاین رو، شکل گفتاری روایت ها همراه لهجه، سبك و سياق گفتاری هر منطقه در آن حفظ شده است.